هر چه آيد به سر ما همه از دوري توست

 

فقط درد دل...اونم فقط با خدا!

گاهی وقتا آدم فقط دوست داره بنویسه...بنویسه تا خالی بشه

تا شاید از دردهای درونش چیزی کم بشه...اما انگار فقط درد روی درد میاره!

گاهی هرچی فکر میکنی که چه چیزی بهت آرامش میده به هیچ نتیجه درستی نمیرسی...

حق داری...چون روح له شده ی آدمی را نمیشه کاریش کرد!

دردناک تر اینه که هیچ کس ندونه داری چی میکشی

و اگر خدایی نبود که با او درد دلی کنیم ...به خودش قسم که از غصه دق میکردیم

مگر وجود ضعیف و نحیف آدمی چقدر توان داره؟مگر ظرفیت روح آدمی بی نهایته؟؟

گاهی حتی یک بغض در گلو مانده میتونه به راحتی آدم را خفه کنه و...  کاش خفه می کرد و راحت میکرد او را از اینهمه درد بی انتها !

خدا خودت

به حق بزرگی خودت

به حق لطف و مهربونی خودت

 به فریاد دل ...نه! ...به آه نهفته ی دلمون برس

آمین!

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - بی او هیچم

خدای یکتای من

خدای یکتای من


با  تو سخن می گویم


منم یک بنده ام مانند همه بنده های تو


هر چند گنهکار و بد و شاید رانده شده از در و درگاهت باشم


ولی خلق شده به دست توام


و تو خالق منی


تو را به یگانگی قبول دارم و می ستایم


و می دانم که همه چیز دست توست . می دانم با تو بودن یعنی خوشبختی و بی تو بودن یعنی بدبختی


می دانم که باتو بودن یعنی بهشت و بی تو بودن یعنی عذاب


و می دانم که می دانی اگر بد بوده ام برای خود بودم


اگر بد کردم به خود کردم


میدانی که در تمام سالهای زندگی و بد بودنم باز هم تو را نه از ذهنم نه از زبانم و نه از روز و شبم دور نکردم


هنوز هم آرزوی من تویی و هنوز هم از تو در این دنیای نا آرام آرامش میخواهم


خودت آگاه به دل متعفن منی که در تمام روزهای دنیاییم آزاری برای کسی نداشتم


میدانی کسی از اعمال و رفتار و کردارم دلگرفته و دلشکسته نگشته


دیده ای که کسی از من نامهربانی ندیده


و کسی از من بی وفایی جز تو


در مقام بندگی بی وفای به تو بودم ولی برای بندگانت باوفاترین


خدایا اکنون از تو مهربانی تو رو خواهانم


به گدایی محبتت آمده ام


و نیازمند آغوش توام


و درمانده نگاه تو


اکنون بنده ای بد نیستم ، عبدی دل گرفته ام


دل گرفته از همین دنیا و همین مردم دنیایی که تو خالق آنی


آی خالق دنیا


آی خالق انسان


آی خالق مردم روی زمین


دستانم رو بگیر و به بالا ببر


بالا ... بالاتر


جایی که بتوانم نفس بکشم در هوایی که بوی نفس کسی نباشد .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٩ - بی او هیچم

 

 

میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان / هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان

 

دلم گرفته

اونقدر که هر چقدر بگم دل گرفته ام بازم  کمه

اونقدر که  دل گرفته های عالم هم نمیتونن بگن با تو همدردیم ،

اونقدر که حالم رو  فقط خدای دل گرفته ها درک میکنه و میفهمه

اونقدر که دوست دارم فقط دل گرفتگیم رو فراموش کنم

و بازم چه بهونه ای بهتر از اینکه غم دوری و نبودن آقامون رو شکوه کنم و گریه هام رو به آقام هدیه کنم

آخ که گفتم آقام

اینهمه روز و شب من خودم رو خودمونی میگیرم باهات و میگم آقام آقام

یعنی شده تو هم یه بار به من بگی شیعه من یا نمیدونم بنده من

غلام من

اینجا محل کاره نمیشه گریه کرد و اشک ریخت

ولی چقدر دل تنگم این بیت ها رو الان بخونم  و ضجه بزنم

 

هرچند که خسته ایم از این حال نیا    شرمنده اگر ندارد اشکال نیا
ما خط تمام نامه هامان کوفی است   آقای گلم زبان من لال نیا

فدای دل مهربونت که گیر من نامهربون افتادی

 

هم چاه سر راه تو باید بکنیم               هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم
این نامه چندم است که میخوانی         داریم رکورد کوفه رامی شکنیم

آقااااااااا دل تنگ گوشه چشمم

آقا توی این دنیا رهام نکن

آقا یکی هست میتونه تو دنیای پر از گناه و انحراف و چاه و سیاهی گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه

ولی من نمیتونم ، قدرت و ایمان و استقامت و شجاعتش رو ندارم

آقا من هنوز خیلی کوچکم

هنوز کوچکم باید  دستم رو بگیری تا بتونم راه برم

باید مواظبم باشی نیفتم

باید راه رفتن رو یادم بدی آقا

مگر تو پدر من و شیعه ها نیستی

بابای مهربون عزاداری مادر

خودت به فریاد دل کثیف و پستم برس آقا

آقا رهام نکن ، ولم نکن ، تنهام نذار

 

تو بین منتظران هم عزیز من،چه غریبی / عجیب تر ، که چه آسان نبودنت شده عادت

چه بیخیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی / فقط نشسته و گفتیم ؛ خدا کند که بیایی

 

یابن الحسن ، آقای بنده نواز، آقای شیعه نواز ، آبرو دار دو عالم

 

کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد / سوار صاعقه پا در رکاب خواهد شد

کدام جمعه ز عطر بهشتی گل یاس / بهار غرق شمیم گلاب خواهد شد

 

خوب آقاجان خودت که بهتر از همه میدونی

اگه کسی با خبر نباشه تو باخبری ، من که به جز تو کسی ندارم آقا

خودت میدونی بی کس و کارم ، خودت میدونی بغیر از در خونه هیچ جای دیگه رو

نمیشناسم ، اصلا کسی بغیر تو نیست که بخوام برم دم خونش ، برم سراغش

آخه از اول  همه قصد و نیتم این بوده و هست که به تو برسم

برای تو باشم و اسیر تو باشم ، دنبال تو باشم،دور تو بگردم

فقط از تو بخوام . فقط از تو بگم

آقای جمعه های غریبی ظهور کن / دل را پر ازطراوت عطر حضور کن

یک گوشه از جمال تو یعنی تمام عشق /  یک دم فقط بیا و از اینجا عبور کن

 

.میدونم آقا تنهات گذاشتم ، میدونم وفا نداشتم

میدونم همه حرفهام فقط ادعا بود و بس ، حتی به یکی از اونها هم عمل نکردنم

اما آقا کم ما و کرم توست

هرکجاسلطان بوددورش سپاه ولشکراست/پس چراسلطان خوبان بی سپاه ولشکراست

با خبر باشــید ای چشم انتظاران ظهــــور / بهترین سلطان عالم از همه تنهاتر است

 

آقاجان میترسم ، میترسم از فردا ، میترسم از بلاهای این دنیا و اون دنیا

میترسم از بی ابرویی جلوی تو و مادر تو

میترسم از غضب خدا

تا با تو باشم ارومم ، وای به وقتی که میدونم و میفهمم از تو چقدر دورم و دور شدم

وای به وقتی که گناهام جلوی چشامه .آخ که چه کردم با دلم

خدایا به فریادم برس

اگر همینطور پیش برم دیگه امیدی به برگشتم نیست

خودت نجاتم بده ، خودت با مهربونی براهم بیار ، خودت یه امیدی به دلم بده

یه نشونه که بفهمم داری کمکم میکنی

یه پیامی که بفهمم میخوای نجاتم بدی

 

یوسف از جرم زلیخا گر به زندان می رود

یوسف زهرا ببین از جرم ما حبس ابد گردیده است

 

دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸ - بی او هیچم

خدا هست هنوز

 ماه من غصه چرا ؟؟؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸ - بی او هیچم

ویرانه

دو چشم دخترک َتر شد سه نقطه . . .

پرید از جا کبوتر شد سه نقطه . . .


اگرچه غنچه بود اما بمیرم

به دست باد پرپر شد سه نقطه...


صدای ضربه سیلی و آنگاه

گمانم دخترک َکر شد سه نقطه . . .


تمام گردنش خون بود خون بود

بمیرم مثل مادر شد سه نقطه . . .


کبودی رخ و زخم سر ِ او

برایش مثل معجر شد سه نقطه . . .


نزن آقا ، نزن آقا یتیمم

به قرآن طاقتم سَر شد سه نقطه . . .


خودم می آیم آقا کعب نی نه

بیابان روز محشر شد سه نقطه . . .


و عمه بعد آن شب در خرابه

عصای دست دختر شد سه نقطه . . .


دو چشمش را به سختی باز کرد و

کمی مهمان یک سر شد سه نقطه . . .


و حالا دختری کنج خرابه

مریض احوال بدتر شد سه نقطه . . .


صدایش در نمی آمد به گریه

و اینجا قصه آخر شد سه نقطه . . .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۸ - بی او هیچم

دل یار

 

گفته بودم که دل یار شکسته نشود از  دستم

غفلتم باعث این شد که غریبانه دلش بشکستم

هر چه کردم نشوم علت رنجیدن او، باز نشد

بارها من دل زهرایی او را ز گناهم خستم

گفتم این بار که بر، نامه  من مینگرد خوشحال است

لیک اشکش به دلم گفت که من رو سیهم من پستم

قدر یک دوست نشد حرمت او حفظ شود

بیخودی آمدم و بر در او توبه و پیمان بستم

هر کجا مد نظر داشت نبودم که کنم یاری او

سر آن سفره که راضی نبود رفتم و من بنشستم

با همه رو سیهی ،آبرویم  به خدا حفظ نمود

بارها من به زمین خوردم و آمد بگرفت این دستم

 

 یا ابن الحسن (روحی فداک)

آیا من شیعه ام؟

اسم من در بین اسامی شیعیانی که پیامبر (ص) به آقایم علی (ع) نشان دادند هست؟

می ترسم ، می ترسم از بی آبرویی

بی آبرویی پیش تو و شیعیان تو

ای که هر چه آبرو دارم به صدقه وجود شما و وجود مهر و محبت شما و اسم شماست

ای که آبروی من هم از بزرگی و سخاوتی هست که خدا به شما داده

از عزت شما  پیش خداست اگر عزتی من دارم و آبرویی

همیشه گفته اند چیزی را که شما می دهید پس نمیگیرید

آبرویی که به من دادید . و با آن آبرو پیش خلق خدا محترمم را پس نگیرید

هر چند شیعه نباشم . ولی به شیعه بودن شهرت دارم

مگر نگفتید آبروی شیعه آبروی ماست .

آبرو دار دو عالمم قرار بده ، ای آبرو دار دو عالم

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۸ - بی او هیچم

 

محرم آمده ای باده نوشان

محرم آمده ای پرخروشان


دوباره پرچم و بزم محبت

دوباره نوحه و عرض ارادت


دوباره روضه و شور و هیاهو

دوباره دم زدن از غربت او


دوباره نغمه‌های فاطمیون

دوباره گریه‌های زینبیون


دوباره پر شده عطر گل یاس

دوباره یک علم با عکس عباس


دوباره چایی روضه دمادم

دوباره فصل غم فصل محرم


دوباره لعن بر آل امیّه

غذای نذری بی‌بی رقیه


دوباره زنده‌داری‌های هر شب

دوباره گریه بر غمهای زینب


دوباره روز تاسوعا و عاشور

دوباره چهرة نیلی و پرنور


دوباره در عزایی سر شکستن

دوباره با محرم عهد بستن


بیا از فاطمه قولی بگیریم

بپای یوسف زهرا بمیریم


بیا در پیش پایش خاک گردیم

بیا با اشک روضه، پاک گردیم


بیا مشکی بپوشیم از غم یار

بسوزیم از غم و غمهای دلدار


به دور شمع او پروانه باشیم

بیا این ماه را دیوانه باشیم

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - بی او هیچم

خون خدا

نمی‌دانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم
به هر جایی که رو کردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در‌ های و هو، در هی
تو را در بند بند ناله‌های بی‌صدا دیدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی‌هایم
تب شعر و غزل گل کرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر
شکستم در خودم از بس که باران بلا دیدم

صدایت کردم و آیینه‌ها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهم کردی و باران یک ریز غزل آمد
نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم

تو را در شمع‌ها، قندیل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا
تو را در واژه‌های سبز رنگ ربنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل
تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم

تو را دیدم که می‌چرخید گردت خانه کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم

شبیه سایه تو کعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند
تو را در آن شب تاریک، «مصباح الهدی» دیدم

در اوج کبر و در اوج ریای شام ـ ‌ای کعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان کوی کبریا دیدم

دمی که اسب‌ها بر پیکر تو تاخت آوردند
تو را‌ ای بی‌کفن، در کسوت آل عبا دیدم

دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)
تو را محکمترین تفسیر راز «انّما» دیدم

هجوم نیزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم

تو را دیدم که داری دست در دستان ابراهیم
تو را با داغ حیدر، کوچه کوچه، پا به پا دیدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهیم، همسایه
تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم

همان شب که سرت بر نیزه‌ها قرآن تلاوت کرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم

تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت
تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم

سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند
و من از کربلا تا شام را غار حرا دیدم

به یحیی و سیاوش جلوه می‌بخشد گل خونت
تو را ‌ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم

تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه
تو را بی‌تاب در بی‌تابی طشت طلا دیدم

شکستم در قصیده، در غزل، ‌ای جان شور و شعر
تو را وقتی که در فریاد «ادرک یا اخا» دیدم

تمام راه را بر نیزه‌ها با پای سر رفتی
به غیرت پا به پای زینب کبری(س) تو را دیدم

دل و دست از پلیدی‌های این دنیا شبی شستم
که خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ی شمسی
که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - بی او هیچم

غصه میخورم که کوچک نیستم

هر شب که انتظار تو را می برم به صبح

شرمنده ام که بی تو نفس می کشم هنوز

سلام آقاجان

ببخشید بی مقدمه حرف میزنم ،

زمانی که کوچک بودیم و قدمون تا کمر آقاها و بزرگترا نمی رسید .

همه میرفتن تو جلسه و هیئت . بهم دست میدادند و روبوسی میکردند و خوش و پش  میکردند .

اون موقع به اونها نگاه می کردم و غبطه میخوردم که چرا بزرگ نیستم تا من رو هم تحویل بگیرن و ببینن

غصه داشتم که چرا دیده نمیشم.

ولی الان بزرگ شدم ، قد کشیدم ، به اندازه اونها رسیدم

آره الانم که میرم با همه سلام میکنم و دست میدم و احوالپرسی میکنم و همه منو میبینن و میشناسن

ولی چه فایده ، چه فایده ،

اونروز که کوچک بودم اگر همه دنیا تحویلم نمیگرفتن . اونقدر پاک و معصوم بودم که تو منو تحویل میگرفتی

ولی الان تموم دنیا میبینن منو و تحویلم میگیرن ، ولی به چشم تو نمیام و تو تحویلم نمیگیری

کاش همونطور کوچک بودم

کاش همونطور میموندم

و الان غصه میخورم که چرا کوچک نیستم

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۸ - بی او هیچم

خدا در کار و بارش حکمتی دارد

تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد
خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد
تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد
در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد
تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌
مرا بر روی خرمن بُرده خرمنکوب می‌سازد
تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد
مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ جاروب می‌سازد
تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانه یعقوب می‌سازد
مرا سر می‌دهد تا دشت های آتش و آهن‌
و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد
***
خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌
یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۸ - بی او هیچم